بهنام انسان و قلم
هیچوقت تاریخها دقیق یادم نمیماند، اما آدمها و اتفاقات مثل فیلم در ذهنم ثبت میشود.
چندمین روز از تیرماه بود که از انفرادی و بازجویی در وزارت اطلاعات، اول به بازپرسی و بعد با قرار وثیقه به زندان لاکان اعزام شدم و این شروع آشنایی من با کسی بود که از او لبخندهای مهربانانه و کلافگی از بیخوابیهای شبانه به یادم مانده، با یک تتوی زیبا روی دستش که نوشته بود: «ایران بیدارم آرزوست».
همان روز کمی قبلتر از من وارد زندان شده بود، نگاه و سلام و علیک اولش یادم است. چهرهاش تا حد زیادی بیانگر رنجهای زندگیاش بود. آن لحظه نمیدانستم چه رنجهایی کشیده، اما همتبار بود از جنس خودم. بعد با کمک برادر معلمم، عزیز قاسمزاده، با دیگرانی هم که شریف بودند و نجیب، در آن چند دقیقه اول آشنا شدم، اما منوچهر فلاح با آن احترام و حیای ذاتی کمی عقبتر ايستاده بود. سر حرف که باز شد دوستان پرسیدند چقدر وثیقه داری و باقی صحبتهای عادی که معمولا برای آشنایی می شود. اما مابین صحبتم وقتی گفتم وثیقه ۴۰۰ میلیونی برایم خواستند منوچهر بیهوا گفت: «منم ۴۰۰ میلیون» و سرش را انداخت پایین. من چند روز بعد با سند خانه خواهرم آزاد شدم تا روز دادگاه، اما منوچهر ماند و ماند و ماند تا الان که زیر حکم اعدام است.
چرا؟ نمی دانم!!! اما مطمئنم که بعد از آزادی وقتی سعی کردم با خانوادهاش صحبت کنم برای وثیقه، یکی از رنجهای منوچهر را دریافتم: تنهایی و بیپشت و پناهی. به قول فاکنر «کسی را نداشت، نه اینکه بیکس و کار باشد، کسی را نداشت». این دردها را به هرکسی نمیتوان گفت و من هم بیشتر نمیگویم جز اینکه #منوچهر_فلاح دوست و همبند زندانی من مهربان است، آقاست، شریف است و نجیب و عاشق ایران. هر آنچه در توان داشت برای خوبی ذاتیاش هزینه داد و تصور طناب دار دور گردن او برای من غیرممکن است. امیدم این است نه تنها این حکم ظالمانه در مورد او بشکند بلکه امیدوارم او را آزاد، خارج از زندان در آغوش بگیرم و آرام در گوشش بگویم: «وثیقه جفتمون یه اندازه بود. از این به بعد بیا تنهاییهامون شریک رنج کمتری باشیم».
